Monday, December 24, 2012

سفسطه و sarcasm

سنسور های مغزم در 2 مورد دچار کمبود و عدم حساسیت هستن... سفسطه و ریشخند و طعنه(sarcasm).
وقتی تو بحث جدی یکی می زنه تو باب سفسطه مدتی طول می کشه تا متوجه بشم... وسط میدان سفسطه گیر کردم و هی دور خودم می چرخم... هی دارم تو سفسطه بازی های آدمای اطرافم دست و پا می زنم... 

دیکشنری آریانپور sarcasm  رو به ریشخند و سخن طعنه آمیز ترجمه کرده با اینکه به نظرم sarcasm باید معنی دوستانه تری داشته باشه... شاید هم تصور من از کلمه های ریشخند و سخن طعنه آمیز زیادی منفی هست... ولی یک چیز بینشون مشترک هست. مغزم فرق بین sarcasm و جدی حرف زدن رو نمی فهمه و در 99% موارد قضیه رو خیلی جدی می گیره. من باب نفهمیدن من در ریشخند و سخنان طعنه آمیز مغز عزیز من می شه دفتر ها تموم کرد.


پ.ن.: از اکتبر تا حالا تو سکوت فرو رفتم... دوست ندارم این وقفه رو... درفت بلاگ رو نگاه می کنم... می بینم از اکتبر تا حالا 14 تا پست پابلیش نشده نوشتم... هی ...هی ...پووووف

Wednesday, October 10, 2012

آشوب من...

آدمهایی که تو زندگیت می یان...باهات زندگی می کنن...چه یه اتاق باشین...چه یه کشور باشین...چه 3000 کیلومتر از هم دور باشین...اون تاثیر....اون بودنشون....اون موندنشون...می تونه زندگین رو زیر و رو کنه...طرز فکرت رو عوض کنه... نگاهتو به دنیا عوض کنه..کمی خوشبین تر...کمی امیدوار تر... بودن آدم هایی تو زندگی آدم که هر صبح با بودن اون ها این که یه جایی اون ور ترا هستن...هواتو دارن...صبح ها بهم انرژی می دن... کوتاه نمی یان...پای رفاقت می مونن...پای دوستی می مونن...می شن آدم زندگیت...میشن مردیت آدم یا کریستنای آدم*...وقتی هم لازم داری می شن پایه ی شیطنت هات...می شن پایه ی خرابکاری هات... 
همیشه هستن...می مونن...کوتاه نمی یان... هنگامه یکی از این آدم هاست! آدم منه.... نصف نفس...رفیقی که می تونه با بودنش با کاراش نفس آدمو بند بیاره...با مهربونیاش...با امید دادناش... حتی وقتی ناراحته با درددل هاش... بازم نفسمو بند می یاره...
خوبه که هستی...
تولدت مبارک!
یه روز خوب می یاد...

*آقامون گریز آناتومی!

Wednesday, October 3, 2012

داستان همیشگی دلتنگی

آدم ها عادت می کنن. آدم ها به دلتنگی هم عادت می کنن. فکر می کنم کم کم من هم دارم به دلتنگی عادت می کنم. حس خلاء...حسی که در گلو گیر کرده باشه. ..گویی از دهن به گلو...و از اونجا با یه کابل مستقیم به دل می رسه... و همه اینا با هم و متحدانه منطق .و فرمان های مغزت را کنترل می کنن.
مقدار دلتنگی نسبت مستقیمی داره حجم حرفی که توی گلو گیر کرده...هر چه این بیشتر...حرف های تو-گلویی هم بیشتر.... ولی این دو متغیر هر دو نسبت عکس با دهان دارن. دلتنگی ها و حرف های تو-گلویی بیشتر... دهان قفل تر... انگار دهانت با کل سیستم دلتنگی سر ناسازگاری داره و هی یکی پس از دیگری حرف های تو-گلویی را تلنبار می کنه.
واااای از لحظه ای که همه این حرف ها از تلنبار شدن به دل برگرده... کل مغز و دل و روده و گلو در هم ریخته و به چشم ها سرایت می کنه...چشم ها در فاصله یه پلک زدن اشک آلود می شه....
و...
چو انبوه شد حرف های توی گلو
جز تلفن چاره نبود از برای دلتنگو

این بیت رو از روی شادی و اینکه موفق شدم رفع دلتنگی کنم نوشتم...صدا ها....آرومم می کنن...صدای آدمای زندگیم....صداها خیلی مهمن.... و این بود که زنگ زدم...تا اونجایی که می تونستم با آدمای زندگیم زنگ زدم...رفقای دوران دانشگاه...شریک روز های خوابگاه...

Sunday, August 5, 2012

یک جوجه ساینتیست بیش فعال ورکاهولیک مُرد

باز ورداشتم اسم وبلاگ رو عوض کردم....
آخه هنوز ساینتیست نیستم....یه ساینتیست باید بتونه چرا بگه...بتونه چگونه بگه ...جرات داشته باشه بپرسه...زیر سوال ببره....جرات داشته باشه که انتقادی نگاه کنه به دنیا و آدمای اطرافش...
بیش فعال.... بیش فعالی صفتی نیست که بتونم بهش افتخار کنم...خوب و بدش خیلی زیاده.... کلا دنیای درهمیه.... آدما از حجم انرژیم خسته می شن....از سرعتم خسته می شن.... و می رن....
ورکاهولیک... یعنی تعادل بین زندگی و کارت نداری....یعنی کارت شده زندگیت...یعنی خونواده ات شدن آزمایشگاه و هم آزمایشگاهیات... یعنی تماما رفقای و آدمای اطرافت از سر کار هستن... یعنی اینکه ماهی یه بار به زور از کمپوس بیای بیرون... یعنی همه ی دغدغه ات به جای اینکه دوستت که حالش خوب نیست باشه...دغدغه ات در مورد یه سری سلول احمق ناز نازی سرطانی هستن... که هر روز و هر ساعت باید به فکرشون باشی...همه چیزشون سر وقت باشه.... تو رو فقط برای خودشون بخوان.... اینکه اونقدر درگیر بشی با این سلول ها ببینی اونا کِی...از چه مریضی گرفته شدن...چند ساله بوده...کجایی بوده...مرد بوده یا زن.... بعد ببینی همشون قدر بابابزرگت...بابات...مامانت سن دارن... پووووف... بعد شروع کنی به خیال پردازی....الان چیزی از اون آدمه توشون مونده....چی مونده.... چیزی یادشونه... اون آدمها کی مردن.... و همینطوری فکر ها ادامه پیدا کنن....
ور کریستینای وجودم داره سرم داد می کشه.... می گه نباید درگیر بشی ...نه باید احساساتت رو وارد کارت بکنی... ور ایزی وجودم داره به ور کریستیناییم می خنده...یه دستشم گذاشته رو شونه ام...می گه تو می تونی.... ور مردیت وجودم کلافه است... همه چی زیادی خاکستری.... نمی دونه چی کار کنه....

Thursday, August 2, 2012

کدوم؟

بین موهبت و مصیبت خط باریکی هست...
موهبتی نیست که نتونه مصیبت بشه
و
مصیبتی نیست که نتونه به موهبت تبدیل بشه

اولی رو کم تجربه نکردم ولی دومی رو جدیدا دیدم و کشف کردم که چیزی که فکر می کردم مصیبتیست عظیم به چه موهبتی که تبدیل نشد!

Thursday, July 19, 2012

آیریلیق...

وقتی دوری ...وقتی دورتر می شی 
بعد از مدتی یه ترسی ... یه بغضی ... هر از گاهی چنگ میندازه به گلو... به دلت.... 
می ترسی که آدمایی که جا گذاشتی ... رو وقتی بر می گردی پیداشون نکنی ...
می ترسی که خاطرهات محو بشن....هی به خاطره ها چنگ میندازی...گاه گاهی کاملا تو گذشته زندگی می کنی.... ولی همیشه یکی پیدا می شه که تو رو بیرون بکشه ....
می ترسی که فاصله ها بر دوستی هات پیروز بشن....

وقتی دوری ... و می دونی قراره دورترها هم بری
خبر های بد، بدتر به نظر  میاد.... حس می کنی برگردی شد نخواهی بود.... با اینکه می دونی خودت هم تا ٢ سال پیش این جور اتفاقات رو کم ندیدی...ولی از دور بدتره...دردش بیشتره...چون الان دیگه ان خبر ها... اون دیده ها....رو عزیزترین هات دارن برات میگن...تعریف می کن... دردشو می کشن....
 دوری ساخته...درد داره...

Friday, July 13, 2012

مستی

امشب با 2 تا از استادامون شب شام رفتیم بیرون.... و جایی رفتیم که بشه به سلامتی همه خورد:)... همه کمی مست بودن... حتی خودم.... من مستم یه آدم تلخه....همش طرف بد همه چی رو می بینیه....یکی از استاد های مهمان که از بلژیک اومده بود رسما زده بود تو خط جوک و حرف های مستی و سرخوشی زدن و کمی تا حدودی گاه گاهی قطراتی از آب دهنش اطراف رو صفا می داد .... یکی دیگه از استادای مهمان....انگار نه انگار ، ژن مقاومت به الکلش خیلی قوی بود گویا....اوج منطقی شده بود...نگاهش یه حالت عاقل اندر سفیه اشت...استادای خودمونم که دو تا بودن...یه خانوم  و یه آقا.... خانوم مستش با نمک بود صمیمیتر شده بود.... کمی دیوار های بین خودشو دانشجوهاشو کنار گذاشته بود و راحت بود....  آقا هه هم.... از اون حال کم حرفش در اومده بود...در عین متانت سنگینی...می گفت و می خندید..راحت حرف می زد.... فقط خوابالو شده بود و چشماش نیمه بسته بود.
شب جالبی بود....آدم ها رو باید در مستی دید... 

Thursday, July 12, 2012

The head and the heart Dilemma....

فکر کنم همه یه دور آهنگ "The Head and the Heart" کریس دی برگ رو شنیدین...مدتها پیش فکر می کردم دل تعیین می کنه....ولی هر روز دارم بیشتر مطمئن می شم که:
For me it is always the Head...it is safe
حتی گاهی فکر می کنم شاید یکی از دلایل زیاد درس خوندن و کار کردنم هم همینه...
هنوز تصمیم نگرفتم از این شرایط راضیم یا نه! ولی در حال حاضر بهترین و درست ترین گزینه است!

Wednesday, July 11, 2012

اتصالی


به من می گن اتصالی...نشسته داره نگات می کنه...چشاش پره غمه...تو هم غمگینی ولی ور احساساتخر مغزت بهت دهن کجی می کنه شروع می کنه به خندیدن، حرصت می ده....دستات رو می زاری زیر چونه ات که با دهن باز نخندی ولی اون زورش بیشتره تبدیل می شه به یه لبخند به پهنای صورتت....یه لبخند استرس دار... بعد دستات رو می زاری  دو طرف صورتت که دیگه نتونی بخندی ولی اون ور احساساتی خرمغز می یاد می پره تو چشمات و به خنده ی مسخره اش ادامه می ده... تنها بخش شاد مکالمه این بود که هم اون می دونه هم خودت می دونی که می فهمه مغزت اتصالی داره...می فهمه که عصبانیتت، ناراحتیت  و نگرانیت شبیه آدمای نرمال نیست...می زنی زیر خنده...هر چی اوضاع بدتر باشه بشتر قهقهه می زنی و چرت و پرت می گی....

پ.ن.: من گریه نمی کنم مگر وقتی که مردم رو می بینم یک صدا شدند...مثل آدمهای توی تظاهرات...راهپیمایی و یا کنسرت.... یهه دفعه ای انگار از یه جایی...نمی دونم کجا...یه بغض می یاد بالا...می ترکه... بابت همه ی اتصالی ها...همه ی داد هایی که نزدی...همه و همه...

Wednesday, July 4, 2012

تدریجی و یه دفعه ای

آدمها تدریجی و کم کم بزرگ نمی شوند بلکه ناگهانی و یک دفعه ای چشم بر هم می زنند و...
بزرگ شدن اصلا یعنی چی؟چرا بزرگ شدن را فقط موقع روز های بد، اتفاقات بد و درد و مرض ها می گوییم...مگر آدمها در خوشی ها و شادی ها بزرگ نمی شوند؟ 
بزرگ شدن سخت است، درد دارد! 
دارم سعی می کنم در عین بزرگ شدن... از بزرگ شدن لذت ببرم.... از سختی ها لذت ببرم، دوستانم می گویند "دارم مازوخیست می شوم".
ولی خوشی هم خوب است! شادی! کودک درونت با آنها زنده است... با آنها زندگی می کند....
تعادل بین این دو گاهی زیادی سخت می شود.