Friday, July 13, 2012

مستی

امشب با 2 تا از استادامون شب شام رفتیم بیرون.... و جایی رفتیم که بشه به سلامتی همه خورد:)... همه کمی مست بودن... حتی خودم.... من مستم یه آدم تلخه....همش طرف بد همه چی رو می بینیه....یکی از استاد های مهمان که از بلژیک اومده بود رسما زده بود تو خط جوک و حرف های مستی و سرخوشی زدن و کمی تا حدودی گاه گاهی قطراتی از آب دهنش اطراف رو صفا می داد .... یکی دیگه از استادای مهمان....انگار نه انگار ، ژن مقاومت به الکلش خیلی قوی بود گویا....اوج منطقی شده بود...نگاهش یه حالت عاقل اندر سفیه اشت...استادای خودمونم که دو تا بودن...یه خانوم  و یه آقا.... خانوم مستش با نمک بود صمیمیتر شده بود.... کمی دیوار های بین خودشو دانشجوهاشو کنار گذاشته بود و راحت بود....  آقا هه هم.... از اون حال کم حرفش در اومده بود...در عین متانت سنگینی...می گفت و می خندید..راحت حرف می زد.... فقط خوابالو شده بود و چشماش نیمه بسته بود.
شب جالبی بود....آدم ها رو باید در مستی دید... 

Thursday, July 12, 2012

The head and the heart Dilemma....

فکر کنم همه یه دور آهنگ "The Head and the Heart" کریس دی برگ رو شنیدین...مدتها پیش فکر می کردم دل تعیین می کنه....ولی هر روز دارم بیشتر مطمئن می شم که:
For me it is always the Head...it is safe
حتی گاهی فکر می کنم شاید یکی از دلایل زیاد درس خوندن و کار کردنم هم همینه...
هنوز تصمیم نگرفتم از این شرایط راضیم یا نه! ولی در حال حاضر بهترین و درست ترین گزینه است!

Wednesday, July 11, 2012

اتصالی


به من می گن اتصالی...نشسته داره نگات می کنه...چشاش پره غمه...تو هم غمگینی ولی ور احساساتخر مغزت بهت دهن کجی می کنه شروع می کنه به خندیدن، حرصت می ده....دستات رو می زاری زیر چونه ات که با دهن باز نخندی ولی اون زورش بیشتره تبدیل می شه به یه لبخند به پهنای صورتت....یه لبخند استرس دار... بعد دستات رو می زاری  دو طرف صورتت که دیگه نتونی بخندی ولی اون ور احساساتی خرمغز می یاد می پره تو چشمات و به خنده ی مسخره اش ادامه می ده... تنها بخش شاد مکالمه این بود که هم اون می دونه هم خودت می دونی که می فهمه مغزت اتصالی داره...می فهمه که عصبانیتت، ناراحتیت  و نگرانیت شبیه آدمای نرمال نیست...می زنی زیر خنده...هر چی اوضاع بدتر باشه بشتر قهقهه می زنی و چرت و پرت می گی....

پ.ن.: من گریه نمی کنم مگر وقتی که مردم رو می بینم یک صدا شدند...مثل آدمهای توی تظاهرات...راهپیمایی و یا کنسرت.... یهه دفعه ای انگار از یه جایی...نمی دونم کجا...یه بغض می یاد بالا...می ترکه... بابت همه ی اتصالی ها...همه ی داد هایی که نزدی...همه و همه...

Wednesday, July 4, 2012

تدریجی و یه دفعه ای

آدمها تدریجی و کم کم بزرگ نمی شوند بلکه ناگهانی و یک دفعه ای چشم بر هم می زنند و...
بزرگ شدن اصلا یعنی چی؟چرا بزرگ شدن را فقط موقع روز های بد، اتفاقات بد و درد و مرض ها می گوییم...مگر آدمها در خوشی ها و شادی ها بزرگ نمی شوند؟ 
بزرگ شدن سخت است، درد دارد! 
دارم سعی می کنم در عین بزرگ شدن... از بزرگ شدن لذت ببرم.... از سختی ها لذت ببرم، دوستانم می گویند "دارم مازوخیست می شوم".
ولی خوشی هم خوب است! شادی! کودک درونت با آنها زنده است... با آنها زندگی می کند....
تعادل بین این دو گاهی زیادی سخت می شود.

Tuesday, June 5, 2012

وقتی که

وقتی با ذهنت...با خودت می ری پیاده روی.... پیاده روی که ته نداره...تو هیچ باری نداری اول راه...سبکی... ولی کمی که می گذره می بینی ذهنت کلی بار روی دوشت خالی کرده و خودش سبک داره جلوتر از تو می ره... تند و تند... نمی ذاره فکر کنی...نمی گذاره قضاوت کنی.... فقط هی همه چی رو پشت سر هم سوار می کنه...می اندازه رو دوشت
از این پیاده روی چند روزه خسته ام...کوفته ام... 

Thursday, May 17, 2012

رود و خروش من!

یادم سوم دبستان بودم... اون هفته ما سری بعد از ظهری بودیم....د داشت از پله ها پایین می یومد...دومین باری بود که د رو دیدم!
اولین بار خونه د اینا....خاله ی من و دایی اون نامزد  شده بودند... تو نروژ تو ایران هم خانواده هاقرار بود بیشتر با هم آشنا بشن.... اون شب رفتیم خونه د اینا.... من و د هم تو عالم بچگی و نه سالگی رفتیم اتاق د! ... خنده هامون یادم می یاد.... اینکه تو چشای همدیگه نگاه می کردیم و می خواستیم سوت بزنیم...بعد سوت نصف نیمه بیشتر شبیه فوت تبدیل می شد با یه خنده ی انفجاری....
ارومیه ساعت 10 شب یه روز تابستونی 6 یا 7 تیر 1376...حرکت اتوبوس...فامیلی همه با هم یه اتوبوس گرفتیم برای رفتن به ترکیه و عروسی و اینا.... مامانم پاش تو گچه...آیدین 10 ماهشع بغل مامان بزرگم هست...یه دنیا هیجان برای اینکه بالاخره دایی هامو و خیلی از اعضای فامیل دیگه رو برای اولین بار می بینم... تعداد بچه ها تو اتوبوس بالا بود!:))) کم سر و صدا نکردیم...2 روز تو راه بودیم.... د داره با آتاری دستیش یه بازی می کنه...یه بازی پنگوئن بود... آتاری دستیش برام هیجان انگیز بود چون نوار خور بود می تونستی عوض کنی بازی جدید  و  این صوبتا.... یادم نمی یاد کدوم شهر بود...بچه ها پیاده شدیم با پول خوردهامون هر کی رفت 4 5 تا آدامس بادکنکی گرفت....فکر کنین حالا 4 تا آدامس بادکنکی بزارین دهنتون... مسابقه بادکنک ادامسی درست کردن...
ماجراها و شیطنت های توی هتل که خودش اندازه ی 10 تا پست بلاگ هست و تو هر روز هر لحظه اش اونجا با د بودیم... 
بعد سال ها گشت از راهنمیی هم مدرسه بودیم...  ما کلاس 2 بودیم اونا 1 بودن...انشای 13 14 صفحه ایش یادم نمی ره.... اونزمان یه دفتر خاطرات داشتم برام کلی نوشته بود...مثل انشاش...همیشه توانایی هاش در کمدی کردن معمولی ترین روزمره ترین اتفاق ها حرف نداشت...اون انشا 13 14 صفحه ای همانا و آشنایی من با هری پاتر و خوندن کتابهاش و قرض گرفتن کتابهاش از د همانا...
هری پاتری شدنم که تقصیر د بود.... فیلم بین شدنم هم روش....
د آدمی هست که آدم حتی یکی دو سال هم نبینتش.... می رسی بهش... می خوای فقط بشینی حرف بزنی باهاش... ساعت ها...از در و یوار و فیلم و موسیقی و کتاب و سریال بگیر تا مسخره بازی و بحث آخرین نتایج فوتبال و حتی بحث فلسفی روانشناسی....
تو 15 سال گذشته ی زندگیم د همیشه بوده و هست ... خواهد بود....
د مثل یه رودی می مونه.... که بهت رحم نمی کنه...نمی زاره آروم یه جا بشینی تو رو هم می اندازه تو حرکت... د از این رود هایی که تو زمستون زیر یخ ها دارن می جهند... ببیرون رود بالای یخ ها هیچ خبری نیست ولی می ری زیر یخ می ری توی رود....زمان و مکان رو یادت می ره....
د جزء آدم هایی هست که امکان نداره یه لحظه از ذهنت خارج شه...
هر آدمی یه سری تایم پوینت ها و نقطه های عطفی داره زندگیش... که این نقطه ها به شدت هایلایت شده و فراموش نشدنی هست... بعد د جزو  این آدماست که چندین و چند تا نقطه ی عطف و تایم پوینت داره رو روانم و دلم...
 تولدت مبارک د عزیزم....
آرزو می کنم برای همه آرزو هایی رو که داری....
پ.ن.: می دونم از تبریک تولد دیر خوشت نمی یاد... ولی نمی شد از تولدت با یه تبریک تولد ساده گذشت نمی شه.... این دو سه روزه هی داشتم خاطراتم باهات مرور می کردم... شاید هیچوقت طولانی مدت با هم نبوده باشیم و دایره های دوستیمون جدا بوده باشه ولی  همون زمان ها....همشون.... اینقدر پر رنگ و پر خاطره است که با آدمهایی که هر روز می دیدم تو تهران اینقدر خاطره نداشتم....

Thursday, April 5, 2012

برای عاشق توت فرنگی ترین آدم دنیا

آدم هر چقدر هم دوستهای صمیمی داشته باشه...هر چقدر هم  همدیگه رو بشناسن....هیچکس آدم رو به اندازه هم اتاقیش نمی تونه بشناسه...حتی بیشتر از یه هم اتاقی کسی تو رو می شناسه که 4 سال بالای سرت خوابیده... طبقه ی دوم تخت...
آدم ها رو آدمها تراش می دن...آدم در برخورد با آدم ها می شه آدم...آراویر جان نرم نرم تراشم داد... جفتمون همدیگه رو تراش دادیم... به  هم جرات دادیم...با هم دعوا کردیم... با هم گریه کردیم... با هم خندیدیم... با هم عصبانی شدیم... با هم... با هم زندگی کردیم
اتاق 207 فاطمیه 1 همه چی شروع شد و اتاق صد و نمی دونم چند چمران... فکر کن...شماره ی اتاق چمران یادم رفته.... دلم گرفت:(
یه چیزی الان درون من خالیه... الان اینجا نه تختی بالای سرم هست نه کسی... نه میزی وسط اتاق که بشه دور هم نشست بعد از شامی که اعظم درست کرده چایی که غزال دم کرده تو فلاکسمون و شقایقی شب رو مهمون اومده.... بید مجنونی که جلوی اتاق سر هوای پاییزی داره برگاش می ریزه.... سلیمه ای که خنده هاش و قهقهه هاش... پووووف... حجم خاطرات داره سر ریز می شه...
غزالم جات خیلی خالیه.... ولی باش و بمون.... همیشه بمون...
بیا همون فیل و فنجون باشیم... فنجون دلم باش!

Saturday, March 31, 2012

تولد عیدت مبارک!

دوست پیدا کردن کار راحتیه ولی دوست باقی موندن و دوستی رو بیشتر کردن....کار سختیه! 
امسال طول دوستیمون می شه یک بیستم قرن.... ولی عرض و ارتفاع دوستیمون حد نداره.... مرز نداره.... نه، خواهر نیست...دوسته...رفیقه....زندگیه....
اگه یه روزی اکثر دوستام و خونواده ام از ایران برن و از بین اون نزدیک ها فقط تو ایران باشی... مطمئنم بر می گردم ایران...برای دیدنت....برای خلق خاطره های جدیدمون.... برای بودن باهامون... برای حس کردنت....
احساستش و قدرتش حدو مرز نداره.... گاهی وقت ها با مصمم بودنش...ب گاهی وقت ها با منطقش...گاهی وقت ها با احساساتش... ور خر منو می تونه سر به راه کنه!!
بد و خوب همدیگه رو دیدیم...روز های شاد و غمگین همدیگه رو دیدیم.... روز های هیجان انگیز و یکنواختمون رو هم دیدیم....
و الان  به  روز ها و احوالات گذشته مون می خندیم....
مرناز جان! عزیزکم! تولدت مبارک! 
آرزو می کنم برات همه دنیا رو، آرزوهاتو، هدف هاتو!
 تو فقط تو زندگیم باش و بمون!


پ.ن.: دوستیمون تو کلمه سخت می تونم بگنجونمش! خودت فاصله سطر ها و کلمه ها رو بخون! می دونم که می تونی و می دونی!

Wednesday, December 28, 2011

برای سارا


  • محو نشو
  • صدایت زدم...بودی
  • صدایت می زنم...هستی
  • صدایت بزنم...خواهی بود
  • محو نشو
  • مه صبح های سرد زمستانی تنگه را دیده ای؟
  • مه ساحل ساریر...
    حتی کشتی های عظیم الجثه که صدایشان را هر کجای شهر باشد می شنوی در مه ساریر گم می شوند...
  • مه سفید سرد
  • ولی تو محو نشو...
  • صبر کن...صبح به ظهر می رسد
  • مه به معراج می رسد و ابر می شود...
  • پس تا ظهر صبر کن

Sunday, December 11, 2011

قفل می خوام! قفل خوب می خوام!

چطوری می تونه آدم در دلش رو قفل کنه.... 
قفل کنه تا نبینه توش چه خبره....
اونقدر آدم اینور و اونور جا گذاشتم که دلتنگی و دلروزنگی هم حتی جواب نمی دن...
سرم درد می کنه...
از همه ی اتفاقاتی که افتاده و قراره بیفته
از دلتنگی ها و دلروزنگی ها
نگرانی نکنه جنگ بشه
از اینکه آدم ها چقدر می تونن بی شعور و پست و نژادپرست باشن
از اینکه منطق هیچی رو دیگه نمی فهمم!
نمی خوام به دل بگم خفه شه....
می خوام صرفا در دلمو قفل کنم که چیز دیگه ای بهش اضافه نشه
هی نیام اینجا آه و ناله کنم
ببخشید