Thursday, November 11, 2010

0 New Items

کاش اینقدر که به صفر کردن و بودن گودر حساسم...به تموم کردن کارام و درسام و صفر شدن تایم بیزی بودنم حتی برای چند دقیقه هم حساس بودم!ه

Wednesday, November 10, 2010

Flashback


همیشه وقتی یکی می خواد بره اولش کلی شادم!ه
وقتی خداحافظی می کنیم کلی شادم!ه

چون می دونم می ره جایی که بیشتر قدرشو می دونن و برای هم دانشکده ای هام جایی که تازه می فهمن دانشجو بودن یعنی چی!ه
ولی یک هفته نمی گذره که زندگی ام تبدیل می شه به فلش بک!فلش بک هایی از تمام لحظه هایی که باهم بودیم... از تک تک مکالمه هامون...خنده هامون...غر زدن هامون.....عصبانیت ها و ناراحتیامون... همه ی لحظه هایی که با هم زندگی کردیم!:)ه

و این داستان همچنان ادامه داره...ه
برای تک تکشون و تک تکمون!ه

Monday, November 1, 2010

اعترافات

محرک ها شاید همان همیشگی ها باشند ولی دلیل نمی شود واکنش یکسانی و شرطی از خود نشان دهیم... جبرگرایی از هر نوعی که می خواهد باشد، را باور ندارم...آزادی انتخاب... خودم تصمیم می گیرم و انتخاب می کنم...هر اشتباهی هم کردم مسئولش خودم بودم و بس.ه
ترس ها و هر چیزی که مرا خشمگین می تواند بکند را می خواهم از بین ببرم... ترسیدن را دوست ندارم... دوست ندارم از دست کسی یا چیزی خشمگین شوم...ه
می دانم سخت است مثل خوردن شربت های ضد سرفه ی گیاهی دوران کودکی... می دانم که خیلی از شماها می پندارید که همه شعار است ولی می دانم که امکان پذیر است چون برخی تغییرات را دارم به تدریج در خود حس می کنم!ه
من تغییر می کنم پس هستم!ه

پ.ن: از اینکه وابسته به شرایط باشم بدم می آید و باید از بین ببرمش!ه
پ.ن. گودری: یکی در گودر گفته بود که اتفاقات از آدمها قویترند... و دوستی بر این آیتم نوت زده بود باور کن اما گاهی، فقط گاهی، ممکن است آدمی پیدا شود که از اتفاق قوی‌تر باشد... این جمله را تا حدودی باور دارم ولی به نظرم همه آدمها می توانند از اتفاق ها قویتر باشند!ه

Wednesday, October 27, 2010

سفید

ساعت هاست  که این صفحه سفید نگاه می کنم... می خواهم بنویسم... از ذهن شلوغم...از این که از طرفی بی حد و اندازه شادم به خاطر خبر خوبی که دیروز شنیدم... از طرفی استرس امتحان های هفته بعد را دارم... امان از دست این آلمانی ها!ولی بعد مدت ها از امتحان دادن و کلا شاگرد بودن دارم لذت می برم:دی در این حد که حاضرم قید کلاس های دانشگاهم را بزنم و تمام روزم را در گوته و کتابخانه اش باشم. ه
از طرفی دیگر ترسیده ام... ساکتم و... . وقتی دانشکده یا خوابگاه هستم شور زندگی و آن سر زندگی همیشگی را ندارم... داشتنش سخت شده است... ترجیح می دهم که مثل الان پشت لپ تاپم کز کنم و سکوت مطلق...:)ه


و در نهایت خود سانسوری این صفحه سفید را با چرندیات پر می کنم...تمام

Saturday, October 23, 2010

لیریکس

دو سه روزی هست که شروع کردم به نوشتن لیریک... چون انگلیسی هست می گم لیریک... من مدتهاست از بهتر شدن فارسی ام قطع امید کردم.ه
در لیریک هایی که می نویسم...  موضوعات اکثرا دوستام و خاطرات مشترکمون و تاثیر شون تو زندگیم هست.ه
دلتنگی دوستایی که رفتن از ایران چه تغییراتی که در من نداده....
میس یو آل :دی :بوس .ه



پ.ن: گاه گاهی شاید تو پست هام بذارم!ه حالا ببینیم چی می شه...ه

چه مرگمه؟

روایت اول

رفقا می گویند زیاد به زندگی سخت می گیرم...ه

استاد آلمانیم می گوید از مشکلات فرار می کنم... از اشتباه کردن و اشتباهاتم فرار می کنم.ه
مثالش همین الان( و بقیه مواقعی که پست می نویسم)ه...فردا ژورنال کلاب ارائه دارم ولی هی هیچ کاری نمی کنم!ه

حرف حق... اینها را خود نیز می دانم... همه می توانند مشکلات همدیگر را بگویند...باز خوب است که استاد کاری کرد که من توانستم سر کلاس این عیب خود را دور بزنم...ولی کلا دنبال راه حلم...ه

روایت دوم
پنجشنبه شب تازه فهمیدم با کنار گذاشتن پیانو چه بلایی سر خودم آوردم... کنسرت دوئت فلوت و پیانو را دوست داشتم...از آقایان شوبرت و شومان و راینکه کمال تشکر را دارم.ه

روایت سوم
امروز غُد(املاش فکر کنم اشتباهه) ترین آدم دنیا رو دیدم...بیچاره هم اتاقیاش

Saturday, October 16, 2010

شب همان شب و روز همان روز و هنوز هم همان هنوز..ه

و من هر روز و هر شب دارم 
هنوز ها.... ای کاش ها...آرزو ها... 
امید ها و نا امیدیهایم را دوره می کنم!ه

پ.ن: شبح عزیز دلم تنگ شده است برای بودن با تو... حرف بزنیم...دیوانه شویم.. و خوش باشیم... دلم برای خنده های از ته دلت تنگ شده... دلم برای گاه گاه بی خیالی هایمان تنگ شده...ه 
پ.ن2: تیتر قسمتی از شعر علی صالحی.(آقاشون :دی)ه

Thursday, October 7, 2010

حتی اگر سالها بگذرد

تقریبا ماهی هست که ننوشته ام...ه
کلاس آلمانی وقتی از من می پرسند:ه
 Wie geht's? 
طبق عادت می گویم 
sehr gut...
 
حتی اگر فاصله حال من تا این دو کلمه اندازه ی (تمام عزیزانی باشد که در 2 سال اخیر از دست دادم)ممیز (تمام دوستانی که به هزاران کیلومتر آن طرف تر مهاجرت کرده اند).ه
غزال عزیزم چه زود پروازت و اوج گرفتنت به ماه دارد می رسد... دلتنگ لبخندتم... هنوز نتوانستم سپاس به بچه ها سر نزده ام... به نبودنت عادت ندارم
ریحانه ی عزیز تر از جانم ... آذر امسال می شود 2 سال... اگر پرواز نکرده بودی امسال برایت روز شکوفه ها را می خواستم جشن بگیرم...ه
فائزه عزیز... دو ماه شد و گذشت... چیزی نمی توانم بگویم...صدایت... مهربانی هایت... هنوز رفتن خاله مهین را بعد 12 سال باور نکردم.. آنوقت از من می خواهند نبودن تو را باور کنم...ه
عیبی ندارد... ه
بگذارید هر چه دوست دارند بگویند
دلم گرم است از وجودتان....ه
عادلانه نیست که دلم بتواند شما ها را ببیند و چشم هایم ناتوان باشند...ه
ولی همیشه در دلم بمانید.ه
 همه تان...ه
چون می دانم و باور دارم دروغ می گویند همه کسانی که از نبودنتان و جای خالی تان سخن می گویند. ه
اگر راست می گویند من چگونه می توانم همچنان وجودتان را حس کنم...
ولی می دانم
می دانم که چشم هایم همیشه دلتنگ دیدن دوباره شما ها خواهد ماند....ه

Sunday, September 12, 2010

برنامه ریزی

هر وقت برای آینده برنامه ریزی کردم همه چی به هم ریخته و بر عکس شده، ولی هر وقت تحت آدرنالین و دقیقه 90 برنامه ریزی کردم همه چی عالی شده.ه

هر وقت که منتظر بودم نتییجه یه چیزی خوب یا عالی باشه ، نتیجه اون کار یا امتحان به گندترین حالت ممکن در اومده. ولی هر وقت که منتظر بودم همه چی خراب شه ، همه چی عالی شده...ه
چرا؟
:دی

Wednesday, September 8, 2010

برای غزال چگینی عزیز...ه

ساعت هاست دارم فکر می کنم چطوری می تونم رفتن غزال رو باور کنم... این فرشته عزیز... مادر موسسه سپاس
داشتم وال فیس بوکشو می خوندم. ه احساسات دوستان و نزدیکانش.ه
یکیش خیلی آرومم کرد. اینکه غزال به یکی از دوستاش گفته بود همه چیز هایی که می خواست تا این سن برسه رسیده بود.ه
دیشب ساعت 23:30 بود که اس ام اس پرواز غزال رو دیدم... تو اتوبوس بودم.... خیلی زود بود...

این بیماری لعنتی دوست داشتنی

لعنتی چون عزیزان زیادی رو سرش از دست دادم، دوست داشتنی چون می خوام زندگیمو روش بزارم چون دوست دارم روزی رو ببینم که سرطان مثل یه سرما خوردگی ساده باشه که با خوردن چند تا ادالت کُلد خوب بشی.
یه فرشته دیگه از فرشته های روی زمین کم شد.ه
امروز می خواستم برم برای خداحافظی باهاش بهشت زهرا
هر چقدر با خودم کلنجار رفتم نتونستم.
حس می کنم هر وقت برم جلسه سپاس اونجا می بینمش که داره همه چی رو آماده می کنه با خنده ای بزرگ به تمام دنیا، خنده ای که پر امیده برا کسایی که با این بیماری دارن دست و پنجه نرم می کنن.ه
لحن مهربون اولدوز جون گفتنش با اون خنده ی مخصوص خودش و صدای گرمش هیچوقت یادم نمی ره.

خنده هاش
امید دادنهاش
دوستت دارم غزال، و می دانم که پروازت را هیچ وقت باور نخواهم کرد، چون می دانم هستی...حضورت در بینمان همیشگی است

 :*