Wednesday, December 8, 2010

شافل

و خداوند شافل را در آی پاد آفرید
تا همانا آرامش و راه فراری باشد 
برایمان
از این دنیای گ....!2

پ.ن: آیریلیق آیپاد دان اولماز...آیپاد اولمیاندا یانیمدا، احساس دا گئدیر منیم کناریمنان!2
پ.ن: ببخشید دیگه فارسیش نیومد این یه تیکه!2

Thursday, December 2, 2010

خفه گی...2

انگار یکی دست رو گلوم گذاشته داره فشار می ده... با هر دم گلوم می سوزه و بازدم ش با ریتم سرفه،بازدمک،سرفه،سرفه....،سرفه ادامه بازدم.!ه به عمرم اینقدر نفس کشیدن برایم عذاب آور نبوده است.. گاها از شدت سرفه می خواهم بی خیالش شوم... آخ که الا خون آشام بودن چه حالی می دهد،نیازی به نفس کشیدن نداری... نیازی به خوابیدن نداری...یعنی ایده آل من:دی 

شیطونه می گه همه چی رو بی خیال شو برو خونه ،انگار نه انگار که مدتهاست بی خیالم... بی تفاوت نسبت به همه چی...!می بینین بچه ها به هیچ چیزی سخت نمی گیرم!ه


پ.ن: آمپول انگیزه+آمپول پر از خون ومپایر نیازمندیم!ه

فاخته باید بخواند*2

ساعت هایم همه 00:00 را نشان می دهند.ه
وقتی ساعت 0 می شود.... تازه حس می کنم بیدارم و احساس آزادی می کنم.ه
صدای پرنده های شب زنده دار را دوست می دارم.2

Wednesday, December 1, 2010

پرسش

هر وقت پرسش هایم پایان یابد... می دانم که مرده ام!ه

از جستجوی پاسخ ها و پیدا کردنشان لذت زیادی می برم!2

Saturday, November 20, 2010

فرّار

وقتی یکی ازم انتظار داره مثلا استادم... و وقتی که همه چی درست و نهایی شده... نمی دونم چرا ذهنم منتقد بازی در می یاره و در لحظه ی آخر یه سوالی می پرسه که مجبور می شم کل کارمو ببرم زیر سوال و بعد روز از نو روزی از نو
در اینجاست که از اون آدم منتظر می خوام فرار کنم...چون کاری رو که ازم خواسته به موقع نتونستم انجامش بدم! بعد آخه چه جوری بیام این وضعیت خنده دار ذهنمو بهش توضیح بدم... 


این صفت در علوم طبیعی و پایه بارز تر است!ه

Wednesday, November 17, 2010

تکه نویسی-1

آن دام آدم را بگو ، وان جان عالم را بگو
وان یار و همدم را بگو، مستان سلامت می‌کنند
ای ابر خوش باران بیا، وی مستی یاران بیا

مولانا

با صدای مریم تجدد از گروه شمس

Tuesday, November 16, 2010

که چی و چی شد؟

این همه به فحش ندادن اعتقاد داشتی...که چی؟ چی شد آخرش؟
این همه به اینکه کسی رو از خودت نرنجونی حساس بودی... ولی همیشه در حال رنجوندن ملتی...که چی؟چی شد تهش؟
این همه که رو رک و روراست بودن ملت حساسی...ولی تو احساساتت با خودت روراست نیستی...که چی؟دیدی قیافتو تو آینه وقتی تنهایی... حتی جرات آینه نگاه کردن نداری!ه

این همه....
این همه ها...
که چی؟ آخرش چی رو به کی می خوای ثابت کنی؟


پ.ن.: قرار بود به زندگی سخت نگیرم و کمتر شاکی باشم... برا اینکه بتونم بخندم لازمه گاهی از این حرفا!ه

Saturday, November 13, 2010

Thursday, November 11, 2010

0 New Items

کاش اینقدر که به صفر کردن و بودن گودر حساسم...به تموم کردن کارام و درسام و صفر شدن تایم بیزی بودنم حتی برای چند دقیقه هم حساس بودم!ه

Wednesday, November 10, 2010

Flashback


همیشه وقتی یکی می خواد بره اولش کلی شادم!ه
وقتی خداحافظی می کنیم کلی شادم!ه

چون می دونم می ره جایی که بیشتر قدرشو می دونن و برای هم دانشکده ای هام جایی که تازه می فهمن دانشجو بودن یعنی چی!ه
ولی یک هفته نمی گذره که زندگی ام تبدیل می شه به فلش بک!فلش بک هایی از تمام لحظه هایی که باهم بودیم... از تک تک مکالمه هامون...خنده هامون...غر زدن هامون.....عصبانیت ها و ناراحتیامون... همه ی لحظه هایی که با هم زندگی کردیم!:)ه

و این داستان همچنان ادامه داره...ه
برای تک تکشون و تک تکمون!ه